سفارش تبلیغ
صبا
شنبه 85 بهمن 7

گریه ، پاک کننده گناهان

امام صادق علیه السلام از قول پیامبر اعظم صلوات الله علیه می فرمایند : « براستی شهادت حسین ، حرارتی در دلهای مومنین ایجاد کرده که هرگز سرد نمی شود » بزرگی می فرمود : « اشک برای امام حسین اگر خالصانه باشد ، نتایج عجیبی دارد. نتیجه اول آن است که ، گریه برای سید الشهداء ، حب نسبت به دوستان خدا و بغض نسبت به دشمنان خدا را زیاد می کند ، و براستی که دین چیزی بجز حب دوستان خدا و بغض دشمنان او نیست.(تولی و تبری) دومین نتیجه اشک آن است که ، گریه حقیقی و خالص انسان را سخی می کند. تنها محک محبت راستین و گریه خالصانه این است که پس از گذشت مدتی ، احساس می کنید که صفت احسان و ایثار در وجودتان زیادتر از گذشته شده است. و نتیجه سوم آن این است که گریه بر امام حسین خود به خود آدم را نورانی می کند ، و با توسل مداوم و گریه صادقانه ، جلوه خدایی پیدا می کنیم. چهارم آنکه ، هرگاه تقصیری از آدمی سر می زند ، در صفحه دل کدورتی ایجاد می شود که با هزاران آب توبه نیز پاک نخواهد شد. آثار بعضی از گناهان ابدی است و تا قیام قیامت در نامه اعمال انسان باقی می ماند. اما گریه بر سید الشهداء مانند تیزآب می ماند ؛ و لکه های آن گناهانی را که با هیچ استغفاری پاک نمی شود ، شستشو داده و از بین می برد. لذا وقتی از مجلس روضه بیرون می آییم ، در وجودمان احساس سبکی و راحتی می کنیم.»
در خصوص اشک بر سید الشهداء در کتب روایی شیعه ، سخن های بسیاری به کفایت آمده که از مجموع آنها دریافت می شود که اشک بر ایشان بزرگترین وسیله تطهیر و دفع کننده خطاها است و حتی می توان گفت که یکی از مراحل قبولی توبه اشک ریختن بر امام حسین علیه السلام است. همین بزرگوار می فرمودند : « هر کس قطره ای خالصانه برای امام حسین گریه کند ، خداوند درهای جهنم را تا ابد بروی او می بندد. زیرا خداوند که تنور حمام نساخته ، تا درونش آدم بسوزاند ! او می خواهد که به بهانه ای از سر تقصیرات این یک مشت خاک بگذرد ؛ و گریه بر امام حسین بهترین بهانه است.» شخصی پرسید پس دیگر عذاب الهی در قیامت چه معنا و مفهومی خواهد داشت ؟  فرمودند : « خداوند ، آن طرف (قیامت) همه اعمالت را به رخت می کشد. وقتی که نمایش کردارت را دیدی و حسابی شرمنده شدی ، آنوقت است که تو را می آمرزد.»

در همین رابطه بخوانید :

  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
پنج شنبه 85 بهمن 5

حسین ؛ کشتی نجات

ارتباط بچه در رحم مادر فقط بوسیله بند ناف است. اگر این بند ناف قطع گردد بلافاصله بچه سقط می شود. اهل بیت علیهم السلام به منزله بند ناف بین ما و خدا هستند که اگر لحظه ای ارتباط ما با ایشان قطع گردد ، سقط خواهیم شد و بوسیله این قطع ارتباط ، رابطه ما با خدا هم قطع خواهد شد. همه اهل بیت کشتی نجاتند ، اما کشتی امام حسین سریعتر است و وقتی که حرکت می کند سایر کشتی ها کنار می کشند و راه را برای آن باز می کنند. کشتی حسینی در میان موج ها و طوفانها سرعت بیشتری دارد و‌آسانتر به ساحل نجات می رسد. همچنین همه امامان چراغ هدایتند ، ولی محدوده نور رسانی حسین علیه السلام وسیع تر است. همه ائمه ، قلعه و پناه محکم و نفوذ ناپذیرند ، لکن راه قلعه و دژ حسینی هموارتر است.امام حسین رو به خدا سریع است ، تجلی خدا هم به سوی او سریع است. راه خدا سخت است اما با امام حسین خیلی سریع و آسان و کم کار است.بزرگی می گفت : تنها و تنها سید الشهداء است که در بازار عالم ، جنس بنجل را می خرد. تنها اوست که مشتری جنسهای باد کرده ای مثل ماست. هر کسی ، با هر کارنامه خرابی ، به محض آنکه اراده ورود به کشتی او را بکند ، خود حضرت به استقبالش می آید. حضرت حسین علیه السلام با آشغالها هم معامله می کند ، به شرط آنکه خلایق اهل معامله باشند. بی تردید ، سفره حضرت حسین علیه السلام بزرگترین سفره نزدیکی به خدا است. حضرت سید الشهداء مظهر احسان خداوند است ؛ و مردم توسط ایشان و کشتی نجات او ، به مقام قرب الهی خواهند رسید. اگر خلایق به خودشان واگذار شوند ، هیچگاه دستشان به توحید نمی رسد. ولی محبت و خدمت به حضرت سید الشهداء است که جبران کمبودهای ما را می کند. رفقا کسی که می خواهد توحیدی باشد ، ابتدا باید حسینی شود. چون اصل توحید ، در باطن محبت به امام حسین علیه السلام پیدا خواهد شد.

شما می توانید از این پس ، هر روز نکات ظریف و زیبایی را درباره ابعاد شخصیت و ویژگیهای خاص امام حسین علیه السلام و فرهنگ عاشورا در این وبنوشت مطالعه بفرمایید. همچنین هر روز سایت یا کتابی در این رابطه معرفی خواهد شد.
معرفی کتاب :
زیتون ؛ ترجمه منثور کتاب « خصائص الحسینیه » نوشته آیت الله شیخ جعفر شوشتری (ره) ؛ انتشارات هفت (تهران) ؛ در این کتاب که در بین کتب مربوط به امام حسین علیه السلام از ویژگی و نگاه منحصر بفردی برخوردار است ، به تجزیه و تحلیل ویژگیهای شخصیتی حضرت امام حسین پرداخته شده و اسرار وجودی حضرت به نقلی زیبا بیان گردیده است. این کتاب مطالب خود را در قالب این فصلها عرضه نموده است : جایگاه امام حسین در خلقت ؛ صفات ، اخلاق و عبادات خاصه امام حسین ؛ الطاف و توجهات وپژه خداوند به ایشان ؛ خصوصیات زیارت ایشان ؛ امام حسین در قرآن ؛ رابطه مخلوقات با امام ؛ و بررسی خصایص انبیاء که همگی یکجا در وجود حضرت سید الشهدا جمع گردیده است.


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
یکشنبه 85 دی 24

غم و شادی !

جبران خلیل جبران نویسنده لبنانی در کتاب «پیامبر» می‏نویسد: آنگاه زنی پای پیش نهاد و گفت برای ما از غم و شادی سخن بگوی. پیامبر (کلمه پیامبر در اینجا استعاره است و هیچگونه دلالتی بر پیامبر خاصی ندارد) گفت : شادیهای شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است. و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد همان است که از اشکهایتان پر شده است. و چگونه جز این تواند بود ؟. هر چه غم ژرفتر وجود شما را می کاود گنجایش فراختر برای شادی خواهید داشت. آیا سبوی آبتان همان سوخته جانی نیست که از کوره کوزه گران بیرون آمده است و آیا آن عود که آهنگش جان شما را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند و آیا آن الماس که چشمهایتان را خیره می کند همان سنگی نیست که در زیر فشار کوهها و تاریکی دل زمین اینچنین لعل فام گشته است؟
وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود ، و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی. بعضی می گویند شادی از غم عظیمتر است و بعض دیگر گویند که چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد ، اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند. آنها با هم نزد تو می آیند و هنگامی که یکی از آن دو کنارت نشسته است بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.
غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد ................... ساقیا باده بده شادی آن، کاین غم از اوست

 


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
سه شنبه 85 دی 12

صد افسوس !

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟
طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد روان
همه تقصیر من است ، اینکه خودم می دانم
که نکردم فکری ..... که تامل ننمودم روزی ..... ساعتی یا آنی
که چنان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است ..... بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ..... بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ ..... که پس از این ز چه رو ، نتَوان خندیدن
من نپرسیدم هیچ ..... هیچ کس نیز نگفت ..... زندگی چیست ؟ چرا آمده ام ؟!
بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟
با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟
من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از این باز نفهمیدم من ، که چسان عمر گذشت
لیک گفتند همه ، که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند ..... بهره از عمر برد ..... کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست ..... بعد از این باز وِ را عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او ، از هم اکنون باید ..... فکر فردا بکند
دیگری آوا داد ..... که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت ..... بگذرد امروزش ..... هم چنین فردایش
با همه این احوال ..... من نفهمیدم هیچ ، که چه سان عمر گذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم ، به چه ره مصرف گشت ؟
نه تفکر ، نه تامل و نه اندیشه دمی ..... عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب ..... می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی ..... هیهات !
آن کسانی که نمی دانستند ، زندگی یعنی چه ..... رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار ..... و مرا می گفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم ..... فکر خوردن باشم ..... فکر گشتن باشم ..... فکر تأمین معاش
فکر ثروت ..... فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت ..... زندگی ثروت نیست ..... زندگی داشتن همسر نیست
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس ، که چون عمر گذشت ..... معنیش فهمیدم
حال می پندارم ..... هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم ..... پای از بند هواها گسلم ..... پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده ..... فارغ از شهوت و آز و حسد وکینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم ..... در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امید و شهادت نوشم ..... زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ..... ره نمایم به همه ..... گر چه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زاید و بی جوش و خروش ..... عمر بر باد و به حسرت خاموش
و صد افسوس که چون عمر گذشت ..... معنیش فهمیدم .....


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
یکشنبه 85 دی 3

حاجی و ناجی !

الهی! خانه کجا وخداوند خانه کجا
طائف آن کجا وعارف آن کجا
آن سفر جسمانی است واین سفر روحانی
آن برای دولتمند است واین برای درویش
آن اهل وعیال را وداع کند واین ما سِوی را
آن ترک مال کند واین ترک جان
سفر آن در ماه مخصوص است واین را همه ماه
آن را یکبار است واین را همه عمر
آن سفر آفاق کند واین سیر انفس
راه آنرا پایان است واین را نهایت نَبْوَد
آن می رود که برگردد واین می رود که از او نام ونشانی نباشد
آن فرش پیماید واین عرش
آن مُحرم می شود واین مَحرم
آن لباس احرام می پوشد واین از خود عاری می شود
آن لبیک می گوید واین لبیک می شنود
آن تا به مسجد الحرام رسد واین از مسجد الاقصی بگذرد
آن استلام حجر کند واین انشقاق قمر
آن را کوه صفا است واین را روح صفا
سعی آن چند مرّه بین صفا ومروه است وسعی این یک مرّه در کشور هستی
آن هروله می کند واین پرواز
آن مُقام ابراهیم طلب می کند و این مَقام ابراهیم
آن آب زمزم نوشد واین آب حیات
آن عرفات بیند واین عرصات
آن را یکروز وقوف است واین راهمه روز
آن یک شب مشعر دارد واین همه شب
آن را یک شب جمع است  واین را همه شب
آن از عرفات به مشعر کوچ کند واین از دنیا به محشر
آن درک منی آرزو کند واین ترک تمنّا را
آن بهیمه قربانی کند واین خویشتن را
آن رمی جمرات کند واین رجم دیو پلید شیطان مَرید
آن حلق رأس کند‍ و این ترک سر
آن را لا فسوق ولا جدال فی الحج است واین را فی العمر
آن بهشت طلبد واین بهشت آفرین
لا جرم آن حاجی شود واین ناجی!
خُنک آنکه حاجی ناجی است.
(علامه حسن زاده آملی)


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
جمعه 85 دی 1

خواجه حافظ مدرن !

نیمه شب پریشب ، گشتم دچار کابوس .................. دیدم به خواب حافظ ، توی صف اتوبوس
گفتم سلام خواجه ، گفتا علیک جانم ........................ گفتم کجا روانی ؟ گفتا که خود ندانم
گفتم بگیر فالی ، گفتا نمانده حالی ................... گفتم چگونه ای ؟ گفت ، در بند بی خیالی
گفتم که تازه تازه ، شعر و غزل چه داری .................... گفتا که می سرایم شعر سپید ، باری
گفتم ز دولت عشق ؟ گفتا که کودتا شد ................... گفتم رقیب ؟ گفتا ، بدبخت کله پا شد
گفتم کجاست لیلی ، مشغول دلربایی ؟ ...................... گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز .............................. گفتا عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم بگو ز مویش ، گفتا که مش نموده ....................... گفتم بگو ز یارش ، گفتا ولش نموده
گفتم چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟ ............. گفتا شدید گشته محتاج گرد و افیون
گفتم کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟ ......... گفتا خریده قسطی ، تلویزیون به جایش
گفتم بگو ز ساقی ، حالا شده چه کاره ؟ ............... گفتا که گشته منشی ، در توی یک اداره
گفتم ز ساربان گو ، با کاروان غمها ..................................... گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم بکن ز محمل یا از کجاوه یادی .......................... گفتا پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم که قاصدت کو ، آن باد صبح شرقی ؟ .............. گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد ؟ .............................. گفتا به پست داده ، آورده یا نیاورد ؟
گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی ................... گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم سراغ داری میخانه حسابی ؟ ......................... گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوکبابی
گفتم بیا ز زاری ، لب تر کنیم پنهان ............................ گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان
گفتم شراب نابی ، تو دست و پات داری ؟ ........................ گفتا به جاش دارم وافور با نگاری
(محمد رضا عالی پیام)‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
دوشنبه 85 آذر 27

مواظب باشید !

مواظب افکار خود باشید زیرا به گفتار شما تبدیل می شود.
مواظب گفتار خود باشید زیرا به رفتار شما تبدیل می شود.
مواظب رفتار خود باشید زیرا به عادات شما تبدیل می شود.
مواظب عادات خود باشید زیرا به شخصیت شما تبدیل می شود.
مواظب شخصیت خود باشید زیرا به سرنوشت شما تبدیل می شود.


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
یکشنبه 85 آبان 28

یک میدان و دو هجوم

نه مرز، تنها آبی وخاکی است ، نه حمله، تنها زمینی وهوایی. نه هجوم، فقط نظامی است، نه شکست و ضربه، فقط مادی. « تهاجم فرهنگی » خطرناکتر از « هجوم نظامی » است. در هجوم نظامی ، طمع به خاک است و زمین، در شبیخون فرهنگی طمع به اخلاق است ودین. هجوم نظامی با سر وصدا و سرعت است ، تهاجم فرهنگی آهسته و آرام. آن ترسناک و نفرت آفرین است ، این فریبنده و جذّاب. آن افراد را به دفاع و مقاومت وا می دارد ، این به استقبال و پذیرش می فرستد. کشته آن شهید است و مرده این پلید. شهادت ، دوست داشتنی است اما ابتذال ، نفرت انگیز. در هجوم نظامی دشمن اعلام جنگ و دشمنی می کند، اما مهاجم فرهنگی اعلام دوستی! ..... در حمله نظامی صفیر اولین گلوله همه را متوجه خطر می سازد ، اما در تهاجم فرهنگی گاهی تا شلیک گلوله آخرِ دشمن ، هنوز عده ای شبیخون را باور نمی کنند. آن پیداست واین پنهان! در آنجا زمین از دست می رود ، اینجا شرف و دین. آنجا درگیری با دشمن ، در مرزهاست ، اینجا آسیب از حمله دشمن ، درون خانه هاست. آنجا بمبهای خوشه ای می ریزند، اینجا شک و دودلی می انگیزند. آنجا سلاح موشک وبمب است ، اینجا ماهواره و امواج تصویری. در میدان حمله نظامی ، پادگانها ، مقرها و خطوط و خاکریزها بمباران می شود، در تهاجم فرهنگی مدرسه ها، مطبوعات ، اندیشه ها و عقیده ها. در آن درگیری ، کوه و دشت و دریا میدان برخورد است ، در این مقابله نبرد در عرصه مجلات ، رمانها، فیلمها و کتابهاست. آنجا میدان مبارزه محدود است ، اینجا گسترده. آنجا جنگی آشکار است ، اینجا غارتی پنهان. اسیران آن میدان « آزاده اند‌ » و گرفتاران این میدان ، « معتاد » و « آلوده‌ ». آنجا شهادت خانواده ای را سربلند می سازد ، اینجا اعتیاد و ابتذال ، دودمانی را شرمگین می سازد. پدر یک شهید ، عزیز است ، پدر یک آلوده ، سرافکنده ! در میدان نظامی مجروح را به عقب بر می گردانند تا مداوا شود ، در صحنه فرهنگی پس از اولین زخم و ترکش ، به خطوط جلوتر انتقال می یابد. تیر وترکش‌ ، بر سر ودست می نشیند ولی زهر هوس و ویروس گناه بر ایمان و اندیشه آسیب می رساند. در هجوم نظامی دشمن از مرز آبی و خاکی وارد می شود ، در تهاجم فرهنگی از مرز فکری و روحی. آسیب خورده‌ آن انگیزه مبارزه و خصومت پیدا می کند و نیش خورده این خلع سلاح و بی انگیزه می شود. تشییع جنازه یک شهید ، شهری را روح حماسه می بخشد اما آلودگی نسلی به ابتذال ، روح جامعه را افسرده می کند. هجوم نظامی، یک ملت را مقاومتر می کند و هجوم فرهنگی سست تر می سازد. آنجا فشنگ شلیک می شود ، اینجا آهنگ پخش می شود. آنجا در پی « ماه » اند ، اینجا دنبال ماهواره. گذرگاههای آن جبهه ، سربالایی است و عرصه های این میدان سرازیری. آنجا از خود می گذرند تا به خدا برسند ، اینجا از خدا می گذرند تا به خود برسند. قربانیان آن ، شهید راه « معروف » اند و قربانیان این ،کشته بیراهه « منکر »..... پس بکوشیم تا از مجروحان این جبهه و ترکش خوردگان این حمله نباشیم. اگر هم آسیب دیده ایم ، به درمانگاه « توبه » برویم و تا دیر نشده ، غده گناه را « جراحی » کنیم.
آیا سلامت روح وفکر به اندازه سلامت جسم مهم نیست؟!
(جواد محدثی)


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
جمعه 85 آبان 26

اثر اخلاص

گویند در بنی اسراییل عابدی بود. روزی شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آنرا می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را قطع کند ! ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی ؟ گفت برای بریدن فلان درخت. ابلیس گفت : برو به کار عبادتت مشغول شو ، تو را چه کار با این کار ؟ عابد سخت برآشفت ، با او گلاویز شده به شدتش به زمینش زد و بر سینه او بنشست. ابلیس گفت : دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم ، دست از وی بداشت ، ابلیس گفت : این کار کار پیغمبران است نه تو ! عابد گفت من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به گریبان شده و او را به زمین زد ، بار سوم ابلیس گفت: تو مرد درویشی هستی و روزی تو با مردمان است این کار را به دیگران واگذار ، من روزی دو دینار زیر بالین تو می گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان بدهی ، عابد پیش خود گفت : یک دینار آن صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از برکندن درخت است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم ! دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت ، تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر را برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت : ای مرد اینکار تو نیست و با هم درآویختند ، ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست. عابد پرسید : چه شد که آن دوبار من تو را زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت : آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار ! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی خداوند تو را نیرومند ساخت ، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی لاجرم ناتوان گشتی. که از مصطفی علیه السلام پرسیدند اخلاص چیست؟ فرمودند : اینکه گویی پروردگار من خدای یگانه است پس از آن در آنچه مأمور شدی پای مردی کنی ! (داستانهای عرفانی)


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
شنبه 85 آبان 20

حکمت وضو

در حدیثی از رسول خدا صلوات الله علیه نقل شده است که حضرت فرمودند خداوند وقتی نماز را واجب کرد دید که بندگانش آلوده به دنیا و گناهان شده اند لذا دستور داد که بندگان قبل از ورود به نماز اول روشنی پیدا کنند و سپس وارد منطقه روشن نماز شوند. زیرا بنده آلوده حق مشرف شدن به زیارت نماز را ندارد چون نماز پاک است و حقیقت آن تماما پاکی است ، کسی که وضو ندارد وجودش تاریک است و کسی که تاریک باشد حق ملاقات با نماز را که نور است نخواهد داشت. نه اینکه از این ملاقات جلوگیری می شود بلکه اصلا این ملاقات امکان پذیر نمی باشد چون تاریکی از جنس روشنایی نیست و سنخیتی با آن ندارد پس باید اول روشن شد و بعد وارد محدوده روشنایی که همانا نماز است گشت.
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلوات الله علیه نقل شده است که ایشان در جواب مردی که از حکمت وضو می پرسید فرمودند «شستن صورت و دستها و مسح سر وپاها در وضو رازی دارد ؛ شستن صورت در وضو یعنی خدایا هر گناهی که با این صورت و اعضاء و جوارح آن انجام دادم ، آن را شستشو می کنم که با صورت پاک به جانب تو عبادت کنم و با پیشانی پاک سر بر خاک بگذارم. شستن دستها در وضو یعنی خدایا از گناه دست شستم ، و گناهانی را که با دست مرتکب شده ام دستم را تطهیر می کنم‌. مسح سر در وضو یعنی خدایا از هر خیال باطل و هوس خام که در سر پرورانده ام سرم را تطهیر می کنم و آن خیالهای باطل را از سر به دور می اندازم. مسح پا یعنی خدایا من از جای بد رفتن پا می کشم و این پا را از هر گناهی که با آن انجام داده ام تطهیر می کنم.» اگر کسی بخواهد نام مبارک حق تعالی را بر زبان آورد ، باید دهان را تطهیر کند. مگر می شود با دهان ناپاک انسان نام خدا را ببرد ، باید دهان را با آب مضمضه کند و بشوید.
درکتاب علل الشرایع که حدیث معراج را نقل می کند آمده است :
سپس پروردگار من عزوجل فرمود «ای محمد (ص) دستت را دراز کن تا آبی که از ساق راست عرش من سرازیر است بدستت برسد پس آب فرو ریخت و من با دست راست آن آب را گرفتم و از این رو آغاز وضو با دست راست شد» ، سپس فرمود «ای محمد(ص) این آب را بگیر و صورتت را با آن شست و شو ده و خدا این شست و شو را به او آموخت که تو می خواهی به عظمت من بنگری در حالی که پاک و پاکیزه باشی سپس دو دست و بازوی خود را با راست و چپ شست و شو ده و این را به او آموخت زیرا تو می خواهی با دو دستت کلام مرا دریافت کنی و با باقیمانده آبی که در دستت هست سرت را و هر دو پایت را تا کعب مسح کن..... که من می خواهم سر تو را مسح کنم و تو را برکت بخشم و اما مسح بر هر دو پایت از آنروست که من می خواهم پای تو را به جایی برسانم که پیش از تو هیچکس آنجا پای نگذاشته است و به جز تو کسی پای نخواهد گذشت.....


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
<      1   2   3   4      >