سفارش تبلیغ
صبا
یکشنبه 85 آبان 14

تفکر راه میان بر

عارف بزرگ مرحوم آقای دولابی در کتاب مصباح‏الهدی می‏گوید: امام جعفر صادق علیه السلام می فرمایند: «بر شخص عاقل واجب است که برای چهار کار در هر روز زمانی اختصاص دهد..... یکی از آن زمانها زمانی است که درباره آنچه خداوند عزوجل نسبت به او کرده است فکر کند که تفکر در نعمتها و الطاف الهی چه نیکو عبادتی است.»
با توجه به این حدیث شریف (که به اولی الالباب معروف است و بسیار طولانی است و متن کامل آن در کتاب شریف «تفسیر برهان» ذکر شده است)، انسان اگر در مورد خوبیهایی که خداوند عزوجل از آغاز عمر با او کرده است فکر کند، پی می برد که از قبل از اینکه از رحم مادر متولد شود تا کنون، خداوند بی آنکه به او نیازی داشته و یا از خوبی کردنهایش در پی غرضی برای خویش باشد یا حتی منتی بر بنده اش نهاده باشد، از لطف و احسان و دادن انواع نعمت‏ها و مدارا و بخشش، با او چه ها کرده است. و می بیند که اگر شخص دیگری یکی از این لطف و احسانهای بی شمار را در حق او می کرد یک دل نه، صد دل عاشق آن شخص می شد و محبتش را در دل می گرفت. در نتیجه، این تفکر محبت به خدا را نصیب او می سازد و از این طریق طی منازل کمال را همانگونه که در متن کامل حدیث ذکر گردیده است آغاز می کند و طبق فرمایش حضرت صادق علیه السلام :
حکمت را به طریقی جز آنچه حکما به ارث برده اند به ارث می برد (هر آینه حکما حکمت را از راه سکوت اختیار کردن به ارث بردند)؛ و علم را به طریقی جز آنچه عالمان به ارث برده اند به ارث می برد (هر آینه عالمان علم را از راه طلب و تحصیل به ارث بردند)؛ و صدق را به طریقی جز آنچه صدیقان به ارث برده اند به ارث می برد (هر آینه صدیقان صدق را از راه خشوع و عبادت طولانی به ارث بردند)
حدیث اولی الالباب راه میان بر است. بشر چقدر باید عبادت خدا کند تا به محبت او برسد؟ این حدیث می گوید که انسان تا فکر کرد، دارای محبت خدا می شود. وقتی هم که دارای محبت خدا شد کارش روی غلطک می افتد و مراتب کمال را یکی پس از دیگری طی می کند


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
یکشنبه 85 آبان 7

آن خدا و این خدا

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا ...............................................خانه‌ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه‌ها ...................................... خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه‌های برجش از عاج و بلور ...................................... بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او .............................................. هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان ............................................ نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده‌اش ................................ سیل و طوفان، نعره توفنده‌اش
دکمه پیراهن او، آفتاب .................................................. برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست ............................ هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود ...................................... از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین ................................ خانه‌اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود ................................................... مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت ................................... مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا .................................. از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می‌گفتند : این کار خداست ............................. پرس و جو از کار او کاری خطاست
کج گشودی دست، سنگت می‌کند ............................... کج نهادی پای، لنگت می‌کند
تا خطا کردی، عذابت می‌کند ........................................... در میان آتش، آبت می‌کند
با همین قصه، دلم مشغول بود ................................. خواب‌هایم، خواب دیو و غول بود
نیت من، در نماز و در دعا ........................................ ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می‌کردم، همه از ترس بود ................................... مثل ازبر کردن یک درس بود
تا که یک شب دست در دست پدر .................................... راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا ............................................... خانه‌ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست؟ ............................ گفت : اینجا خانه خوب خداست!
گفت : اینجا می‌شود یک لحظه ماند ..................... گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد .............................. با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتتمش : پس آن خدای خشمگین ..................... خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟!
گفت : آری، خانه او بی‌ریاست ................................... فرش‌هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی‌کینه است ....................................... مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی .................................... نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی‌های اوست ............................... حالتی از مهربانی‌های اوست
قهر او از آشتی، شیرین‌تر است .......................................  مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می‌دهد ........................... قهر هم با دوست، معنی می‌دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست ........................ قهری او هم نشان دوستی است
تازه فهمیدم خدایم، این خداست .................................. این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیکتر ............................................ از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد ............................................ نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود ...................................... چون حبابی، نقش روی آب بود
می‌توانم بعد از این، با این خدا .............................. دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا
می توان با این خدا پرواز کرد .............................................. سفره دل را برایش باز کرد
می‌توان درباره گل حرف زد ........................................ صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت ....................................... با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می‌توان با او صمیمی حرف زد ............................................ مثل یاران قدیمی حرف زد
می‌توان تصنیفی از پرواز خواند .......................................... با الفبای سکوت آواز خواند
می‌توان مثل علف‌ها حرف زد .............................................. با زبانی بی‌الفبا حرف زد
می‌توان درباره هر چیز گفت ....................................... می‌توان شعری خیال انگیز گفت


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
دوشنبه 85 آبان 1

زمان عجیب

صدای آهنگهای بندری آن قدر بلند است که فریادهای حاج همت لای نیزارهای اروند جا می ماند و به گوش نمی رسد. صدای قهقهه «ساعت خوش» ی ها و « لبخند سوم » ی ها ، ناله های « روایت فتح » ی ها را خفه می کند. بر دیوارها روی پوستر شهید عکس مرده هفتاد ساله می چسبانند و نام شهید را از کوچه ها برداشته و نام سوسن و زنبق می گذارند. غیرت ، یک شب بی هوا از جیب مردها می افتد توی لجنزار غفلت و ..... گم می شود. مردها توی چراگاههای خیابان راه می افتند و گناه می چرند. زنها مثل دستفروشها می ایستند کنار خیابان و جواهرات بدلی عرضه می کنند و پوست گوزن می پوشند و از زیر روسریهای « ژورژت » رشته های جهنم شعله می کشد. آنها افتخار می کنند که بچه شان « همبرگر » را درست تلفظ می کند و به « پیتزا » علاقه پیدا کرده است. شکلاتهای نارگیلی، کار دست ما می دهد و بعضیها به اسم تمدن، به گردنشان زنگوله می اندازند و وقتشان را با آدامس بادکنکی و جدول می گذرانند. آنها که می نشینند « باغ گیلاس » و « خانه سبز » را با کیف تماشا می کنند و برای سیلی خوردن پسر دزد سریال « آپارتمان » غصه می خورند و قربان صدقه فلان قاچاقچی  « آئینه عبرت » می روند ، کی وقت می کنند که به سیلی خوردن حضرت زهرا(سلام الله علیها) فکر کنند و خون دل خوردنهای امام امت را بشناسند و کتابهای شهید مطهری را بخوانند و هشدارهای رهبری را جدی بگیرند.
آنها می خواهند خوش باشند و زندگی خودشان را بکنند ، کاری هم به کار کسی نداشته باشند. اگر چنین نکنند ، چه کسی دنبال بهترین آنتن ماهواره بگردد؟ چه کسی فیلمهای سرخ پوستی ببیند و عشق را از فیلمهای هندی یاد بگیرد؟..... کاش مردهایی که غیرتشان را گم کرده اند به اندازه دفترچه بیمه شان ، به اندازه کوپن مرغشان برای پیدا کردنش به دست و پا می افتادند. مردم  به استراحت پس از جنگ پرداخته اند . انصافها چرت می زند و وجدانها آنفلانزا گرفته است و تابوت عاطفه بر زمین مانده است.
کاش قحطی عفت تمام می شد!
کاش عملیات چریکی چمران فراموش نمی شد.
کاش « باکری » ها و « زین الدین» ها از یاد نمی رفتند.
کاش طنین صدای شهید آوینی را با صدای نکره « مایکل جکسون » عوض نمی کردیم.
کاش از بوی گلاب بیشتر از ادکلن چارلی خوشمان می آمد.
چه خوب گفت آنکه گفت :
« گل محمدی باش تا محتاج ادکلن فرانسوی نشوی» ! ........
(جواد محدثی )


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
چهارشنبه 85 مهر 26

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

مرحوم آقای دولابی در کتاب مصباح‏الهدی نقل می‏کنند: دزدی به مزرعه ای رفت و جوالی را همراه خود برد. اول مقداری کدو حلوایی و هندوانه و خربزه در جوال ریخت ، بعد مقداری سیب و سیب زمینی و بادمجان وخیار ، روی آن هم مقداری سبزی های مختلف مثل تره و ریحان ، و در جوال را بست و آماده فرار شد. ناگهان صاحب مزرعه با نوکرهایش سر رسیدند. نوکرها دزد را گرفتند و به درختی بستند و از ارباب پرسیدند با او چه کنیم. ارباب دستور داد هر چه داخل جوال است یکی یکی بیرون بیاورند و به سر دزد بزنند. نوکرها مشغول شدند و سبزی های لطیف را که روی جوال بود یکی یکی برمی داشتند و به سر دزد می زدند ، ولی دزد گریه می کرد و می گفت « اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً » ( خدایا آخر و عاقبتم را ختم به خیر کن ) ، چون می دانست آخر کار چیزهایی مثل کدو حلوایی و هندوانه و خربزه را که اول در جوال ریخته بر سرش خواهند زد ؛ در آخرت هم همان چیزهایی را باید متحمل شویم که در دنیا در جوالمان ریخته ایم. البته دوست اهل بیت ته جوالش سوراخ است و عملی را ، چه صالح و چه ناصالح ، ذخیره نمی کند. همانطور که امیر المومنین علیه السلام بر کفن سلمان با انگشت نوشتند :
« و فدت علی الکریم بغیر زاد .............. من الحسنات و القلب السلیم‌ »
(بدون زاد و توشه ای از کارهای خوب و قلب سلیم بر خدای کریم وارد شدم)
« و حمل الزاد اقبح کل شی ء ................... اذا کان الوفود علی الکریم »
(و هنگامی که انسان بر شخص کریمی وارد می شود زشت ترین چیز همراه بردن زاد و توشه است)
مومن سیئات را استغفار می کند. « التائب من الذنب کمن لا ذنب له » (کسی که از گناه پشیمان باشد و توبه کند مثل کسی است که گناهی ندارد.) حسنات را هم کار خدا می داند نه کار خودش. « ما اصابک من حسنه فمن الله » (هر خوبی و حسنه ای که به تو رسید از خداست.) ؛ بنابر این دوست اهل بیت دست خالی است. خدا هم دست خالی ها را دوست دارد ، چون کسی که بر فرد کریم وارد می شود زشت است همراه خود زاد و توشه ای بر دارد.


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
یکشنبه 85 مهر 23

و لقد ترکناها آیه فهل من مدّکر

«و ما آن کشتی (کشتی حضرت نوح) را محفوظ داشتیم تا آیت عبرت خلق شود ،آیا کیست که از آن پند گیرد.» «قرآن کریم سوره قمر آیه 15»

در گزارش مجله‌ی «اتفاد نیزوب» شوروی شماره‌ی تشرین دوم سال ١٩٥٣، آمده است: هنگامیکه باستان‌شناسان روسی در منطقه‌ای معروف به «وادی قاف» مشغول حفاری و جستجوی آثار باستانی بودند در اعماق زمین به چند پاره تخته‌ای قطور و پوسیده‌ای برخوردند که بعدا معلوم شد این تخته‌ها قطعات جدا شده از کشتی نوح بوده و بر اثر تحولات دریایی و زمینی در طول حدود ٥٠٠٠ سال همچنان در دل زمین باقی مانده است برخورد باین تخته‌ها نظر محققین باستان‌شناس را آنچنان بخود جلب نمود، که دو سال دیگر به کنجکاوی و تعقیب عملیات حفاری خود پرداخته و بالاخره در همان منطقه بیک قطعه تخته دیگری برخوردند که بصورت لوحی ، چندین سطر کوتاه از کهن‌ترین و ناشناخته‌ترین خطوط بر روی آن منقوش بود.اما بسیار شگفت‌آور بود که این تخته لوح بدون اینکه پوسیده یا محجر شده باشد آنچنان سالم و دست‌نخورده باقی مانده که هم اکنون در موزه‌ی آثار باستانی مسکو در معرض دید توریستها و تماشاگران خارجی و داخلی است. بر اثر این اکتشاف اداره کل باستان‌شناسی شوروی برای تحقیق از چگونگی این لوح و خواندن آن، هیئتی مرکب از هفت‌نفر از مهمترین باستان‌شناسان و اساتید خطشناس و زبان‌دان روسی و چینی را مأمور تحقیق و بررسی نموده که نام آنها بدینگونه است:
١- پروفسور سولی‌نوف، استاد زبانهای قدیمی و باستانی در دانشکده مسکو.
٢- ایفاهان خینو دانشمند و استاد زبانشناس در دانشکده لولوهان چین.
٣- میشانن لوفارنک مدیر کل آثار باستانی شوروی.
٤- تانمول گورف استاد لغات در دانشکده کیفزو.
٥- پرفسور دی‌راکن استاد باستانشناس در آکادمی علوم لنین.
٦- ایم احمد کولا مدیر تحقیقات و اکتشافات عمومی شوروی.
٧- میچرکولتوف رئیس دانشکده استالین‌
این هیئت پس از ٨ ماه تحقیق و مطالعه و مقایسه حروف آن با نمونه سایر خطوط و کلمات قدیم متفقاً گزارش زیر را در اختیار باستانشناسی شوروی گذاشت:
١- این لوح مخطوط چوبی از جنس همان پاره تخته‌های مربوط بکاوشهای قبلی و کلاً متعلق بکشتی نوح بوده است منتها لوح مزبور مثل سایر تخته‌ها آنقدرها پوسیده نشده وطوری سالم مانده که خواندن خطهای آن بآسانی امکان‌پذیر می‌باشد.
٢- حروف و کلمات این عبارات بلغت سامانی یا سامی است که در حقیقت ام اللغات (ریشه لغات) و به سام‌بن‌نوح منسوب می‌باشد.
٣- معنای این حروف و کلمات بدین شرح است: ای خدای من! و ای یاور من!/ برحمت و کرمت مرا یاری نما!/ و بپاس خاطر این نفوس مقدسه:/ محمد/ ایلیا(علی)/ شبر(حسن)/ شبیر(حسین)/ فاطمه/ آنان‌که همه بزرگان و گرامی‌اند/ جهان ببرکت آنها برپاست/ باحترام نام آنها مرا یاری کن/ تنها توئی که می‌توانی مرا براه راست هدایت کنی.

(به نقل از صفحات ٦٧٤ تا ٦٧٦ سال دوازدهم نشریه‌ی «مکتب اسلام»؛ در این نشریه به عنوان تذکر آمده است که این مطالب ترجمه‌ای است از مجله‌ی «بذره» نجف و کتاب «قبس من القرآن» تألیف عبداللطیف خطیب بغدادی، چاپ ١٣٨٩ نجف)


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
جمعه 85 مهر 21

اعتراف می‏کنم

امام باقر علیه السلام می فرمایند :
«بخدا قسم خدا از مردم جز دو خصلت نخواسته ، به نعمتها اعتراف کنند که برایشان می افزاید و به گناهان اقرار نمایند که آنها را می آمرزد
پس خدایا اعتراف می کنم از اینکه :
از اینکه امام خود را نشناختم و محبت او را در دل نداشتم.
از اینکه در عزای امام خویش غمناک و در شادی او شاد نبودم.
از اینکه لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم.
از اینکه چشمم گاه به ناپاکی آلوده شد.
از اینکه همواره خشمناک بودم و نتوانستم بر خشم خود غلبه کنم.
از اینکه حرف حق شنیدنش برایم مشکل بود.
از اینکه نشان دادم کاره ای هستم و دارای پست و مقامی می باشم.
از اینکه ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود.
از اینکه برای دوستم آرزوی کفر کردم تا که ایمانم نمایانتر شود.
از اینکه در راهی که برایم مشخص کردی سستی کردم.
از اینکه عفت زبانم را به لغات بیهوده آلوده ساختم.
از اینکه رسوا شدن در دنیا برایم دشوارتر از رسوا شدن در آخرت بود.
از اینکه صدقه دادم و دوست داشتم از من تعریف و تمجید کنند.
از اینکه مبالغه در حرف زدن کردم و چیزی را بزرگتر از آنچه بود نشان دادم.
از اینکه شکر نعمت را بجا نیاوردم و همواره کفران نعمت می کردم.
از اینکه مالی را که به تو تعلق داشت از آن خود حساب کردم.
از اینکه مرگ را فراموش کردم.
از اینکه قاه قاه خندیدم و مرگ را فراموش کردم.
از اینکه به کسی دروغ گفتم.
از اینکه در سطح پایینترین افراد جامعه زندگی نکردم.
از اینکه منتظر بودم دیگران به من سلام کنند.
از اینکه دیگری را وادار کردم که به من احترام بگذارد.
از اینکه دیگران را متوجه شخصی کردم که آنها خندیدند و حال آنکه خود من از همه خنده آورترم.
از اینکه حق پدر و مادرم را ادا نکردم.
از اینکه شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نکردم.
از اینکه منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم و دلم می خواست همه از خوبیهای من بگویند.
از اینکه در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم.
از اینکه حق خوبیهایی که می بایست از آنها تمجید کنم را ادا نکردم.
از اینکه به کسی که داشت غیبت یک مومن را می کرد متعرض نشدم.

ادامه مطلب...

  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
دوشنبه 85 مهر 17

زرنگی مسلمان

در کتاب جامع‏النورین حکایت جالبی نقل شده است: سه نفر که یکی مسلمان ودیگری یهودی و سومی مسیحی بودند با هم از شهری بیرون رفتند و به سوی روستایی رهسپار بودند. آن روز مسلمان روزه بود ، وقتی به آن روستا رسیدند ، کدخدای قریه به آنها خوش آمد گفت و برای آنها طبقی از حلوا آورد تا بخورند.
یهودی ومسیحی زرنگی کردند وگفتند : این حلوا باشد فردا می رویم دست ورویمان را با آب می شوییم بعد حلوا را می خوریم، مسلمان که گرسنه بود این پیشنهاد برایش گران تمام شد ، ولی ناگزیر بود در ظاهر بپذیرد ؛ وقت خواب شد بسترها را پهن کرده و خوابیدند ، مسلمان احساس کرد که از شدت گرسنگی خوابش نمی برد ، یواش یواش بلند شد ، طبق حلوا را برداشت و در گوشه ای نشست و تمام آن را خورد ، بعد به بستر رفت و خوابید ؛ صبح که شد یهودی ومسیحی وقتی که بیدار شدند خوابی را که جعل کرده بودند به نقل آن پرداختند تا با این نقشه صاحب حلوا شوند.
یهودی گفت : در خواب دیدم حضرت موسی(ع) آمد دست مرا گرفت و مرا با خود به پای کوه طور برد ، خودش بالای کوه برای مناجات رفت ؛ نوری به طرف کوه تجلی کرد ،کوه پاره شد ، موسی سه ساعت بی هوش افتاد ، با گوش خود شنیدم که خداوند بی واسطه با موسی سخن می گفت.
مسیحی گفت : در خواب دیدم حضرت عیسی(ع) دست مرا گرفت و فرمود موسی یهودی را به طور برد ، من تو را به مکان خودم که آسمان چهارم می باشد می برم ، همرا ه آن جناب به آسمان چهارم رفتم ، همه در برابر عیسی تعظیم می کردند ، زبان من عاجز از بیان دیدنی هایم است. اما مسلمان :
پس مسلمان گفت : ای یاران من .................... پیشم آمد مصطفی سلطان من
پس مرا گفت : آن یکی بر طور تاخت .................... با کلیم الله ، نرد عشق باخت
وآن دگر را عیسی صاحبقران ...................................... برد بر اوج چهارم آسمان
ای سلیمِ گولْ واپس مانده ، هین ........................... برجَهُ و بر کاسه حلوا نشین
من ز فخر انبیا سر چون کشم ........................ خورده ام حلوا و اکنون سرخوشم
آنها رفتند ودیدند که حلوا خورده شده است ، به این ترتیب دانستند که خواب مسلمان راست بوده اما خواب آنها دروغ !
پس بگفتندش که بالله خواب راست ........... تو بدیدی ، این بهْ از صد خواب ماست


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
جمعه 85 مهر 14

اگر خورشید بگیرد.....

وضع بنادر درون به هم ریخته است. صدها کشتی بزرگ با محموله های « هوی و هوس » در اسکله دلمان پهلو گرفته تا بار گناه تخلیه کند. گمرک اندیشه ها پر از شبهه است ، مرزهای اخلاقی باز است و هیچ پاسگاهی از ورود فرهنگ بیگانه جلوگیری نمی کند. در کنار این همه بزرگراه که برای رفاه و بیدردی کشیده شده ، جاده های پر دست انداز و ناامن دینداری و ایمان را کسی آسفالت نمی کند و گرد و غبار شایعات هم جلوی دید را گرفته است. دین ودنیا مرتب تصادف می کنند و تلفات بر جای می گذارند.
بازار امر به معروف و نهی از منکر تعطیل است. مردم در خیابانها و پیاده رو ها عِرض می فروشند و ارز می خرند. با اعتصاب در بخش توبه ، عفونت زباله های گناه همه جا را گرفته ، کسی نیست که آلو دگیها را جمع کند ، مردم هم کم کم به تعفن معصیت عادت کرده اند و به این بخش مراجعه نمی کنند.
وضعیت کار و اشتغال بدک نیست ! فروش کوپن وسیگار و آدامس و عرضه اجناس بندری و قاچاق و نوار جدید و کارگاههای تبدیل پلاک جبهه به زنجیر طلا و مقنعه به روسریهای رنگی و پلنگی و تولید پوشاک و لوازم داخلی با اسمها و آرمهای خارجی پر رونق است. ارزشها را به مناقصه گذاشته اند. « دنیا » در فروشگاههای زنجیره ای در بسته بندیهای صادراتی عرضه می شود ، ولی مشتریان « آخرت » نمی دانند کوپن صالحات را کجا به جنس تبدیل کنند . استکبار ، جنگ تحمیلی « رفاه » علیه « قناعت » را به راه انداخته است. حراج آهنگ و آواز از حَجر و شجر ، بازار موعظه را شکسته است و پند روی دست واعظان باد کرده است.
مالیات سنگین ، کمر تعهد را شکسته و بودجه ای برای توسعه معنویات تخصیص نیافته است. در پی استخدام گسترده مظاهر فرهنگ غربی ، سنتهای دینی بازخرید یا وادار به استعفا می شوند.
با کناره گیری فقه و فتوا از فرماندهی قراردادها و عملها ، نرخ درآمدهای نامشروع رو به افزایش است . تورم نظریه، قدرت تهیه ایمان را از قشر آسیب پذیر جوان گرفته است. رنگ دین از دیوار دانشگاهها پریده ، آموزش نسبیّت دین در کلاسها ، افت اعتقادی جوانان را به بار آورده است.

ادامه مطلب...

  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
چهارشنبه 85 مهر 12

تقلید کورکورانه

مولوی در کتاب ارزشمند خود «مثنوی معنوی» حکایت زیبایی را نقل می‏کند: مردی صوفی شب هنگام وارد خانقاهی شد و خر خویش به خادم خانقاه سپرد. صوفیان خانقاه که چند روزی بود از گرسنگی رنج می بردند ملتفت خر صوفی گشته و آنرا به زور از خادم بستاندند و بفروختند و از پول آن عیشی به راه انداختند. صوفیان به شکرانه این غذا سماع و رقص راه انداختند و به اشتیاق و وجد پرداختند. ترجیع بند شعرشان هم این بود که «خر برفت و خر برفت».
چون سماع آمد از اول تا کران ................................... مطرب آغازید یک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد ...................................... زین حراره جمله را انباز کرد
آن صوفی بی خبر از همه جا هم به تقلید از آنها این شعر را تکرار می کرد.
از ره تقلید آن صوفی همین ...................................... خر برفت آغاز کرد اندر حنین‏
تا اینکه شب فرا رسید و همگی خفتند. سحرگاه صوفی خر باخته به نزد خادم خانقاه آمد تا خر خویش باز ستاند. خادم گفت آن سرود و سماع دیشب از فروش خر تو بود. صوفی معترض شد که چرا این را به من نگفتی ؛ خادم گفت :
گفت و الله آمدم من بارها ............................................. تا ترا واقف کنم زین کارها
تو همی‏گفتی که خر رفت ای پسر ................................. از همه گویندگان با ذوق‏تر
باز می‏گشتم که او خود واقف است .............. زین قضا راضی است مردی عارف است‏

گفت آن را جمله می‏گفتند خوش ................................. مر مرا هم ذوق آمد گفتنش‏
مر مرا تقلیدشان بر باد داد ...................................... که دو صد لعنت بر آن تقلید باد


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
سه شنبه 85 مهر 11

چهل گناه زبان

1-  دروغ گفتن ، 2- وعده دروغ ، 3- قسم دروغ ، 4- شهادت ناحق ، 5- خبری را ندانسته گفتن ، 6- تحریف مسائل دینی ، 7- حکم ناحق ، 8- لعنت کردن مردم ، 9- طعنه زدن ، 10- عیب جویی از دیگران ، 11- دل شکستن ، 12- سرزنش بیجا ، 13- امر به منکر، 14- نهی از معروف ، 15- رنجاندن مومن، 16- بدخلقی کردن ، 17- تصدیق کفر وشرک ، 18- غیبت کردن ، 19- مسخره کردن ، 20- شایعه پراکنی ، 21- به نام بد صدا زدن ، 22- تملق و چاپلوسی ، 23- با مکر و حیله سخن گفتن ، 24-  مزاح زیاد ، 25- تهمت زدن ، 26- زخم زبان زدن ، 27- آبروریزی ، 28- تقلید صدای کسی راکردن ، 29- کبر در گفتار ، 30- بدعت در دین ، 31- اظهار بخل و حسد ، 32- بدزبانی در معاشرت ، 33- خشونت در گفتار ، 34- فحش وناسزا گفتن ، 35- سخن چینی کردن ، 36- نا امید کردن ، 37- شوخی با نامحرم کردن ، 38- ریا در گفتار ، 39- فریاد زدن بیجا ، 40- فاش کردن اسرار مردم


  مشخصات                                                                                                    نظرات شما ()
<      1   2   3   4      >